|
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+
نوشته شده در جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 19:20 توسط رامشین
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+
نوشته شده در جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 19:20 توسط رامشین
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
||||
|
|||||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 23:46 توسط رامشین
|
|
|||||
|
|
|
|
|
ای ساده صبور ای باتو شعر شور
دیشب برای تو شعری سرودم با های های درد با چشم پرامید پنجره دل گشودم در یک هوای سرد من سال هاست که فریاد میزنم اما هنوز هرگز کسی به عشق صدایم نکرده است هرگز کسی به عشق صدایم نکرده است گویی که در سفینه تن خود خواب گشتم خارم به لطف عشق چنین تار گشتم خارم به لطف عشق چنین تار گشتم ای چشمه امید ای یاس تن سپید ای خنده تو بحر دلم نغمه و نوید ای جام چهل کلید من سال هاست که فریاد میزنم اما هنوز کسی هرگز جواب مرا پس نداد هرگز کسی جواب مرا پس نداده است من راهیم من راهیم به شهر پر از کوچه های عشق ای راه واره من در این سفر بگو تو همراه می شوی من کوله بارت رو بر دوش می کشم تا مرز بندگی می شویم آن تن گلواره خسته را با آب زندگی در این سفر بگو تو همراه می شوی يه نفر مرد پير |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 19:42 توسط رامشین
|
|
||
|
|
|
|
|
هيچوقت فراموشت نمي كنم... حتی اگر مرا از یاد ببری و هرگز از تو رنجور نخواهم شد |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 21:26 توسط رامشین
|
|
||
|
|
|
|
|
بده دستاتو به من تا باورم شه پیشمی میدونم خوب میدونی تو تارو پود و ریشمی تو که از دنیا گذشتی واسه یک خنده ی من چرا من نگذرم از یه استخون به اسم تن تو خیالمم نبود دوباره عاشقی کنم ممنونم اجازه دادی با تو زندگی کنم نمیدونم چی بگم که باورت شه جونمی توی این کابوس درد رویای مهربونمی میدونی با تو پرم از شعر و ستاره میدونی بی تو لحظه هرمتی نداره میدونی در تو این خدا بوده که تونسته گل عشقو بکاره وقتی حتی پیشمی دلم برات تنگ میشه بازعشق تو تو لحظه هام حادثه ساز و قصه ساز به جون خودت که بی تو از نفس هم سیر میشم نمیدونم چی میشه بدجوری گوشه گیر میشم ممنونم که بچه بازیهامو طاقت میکنی هر چقدر بد میشم اما تو نجابت میکنی هر کجای دنیا باشم با منی و در منی نگران حال و روزم بیشتر از خوده منی میدونی با تو پرم از شعر و ستاره میدونی بی تو لحظه هرمتی نداره میدونی در تو این خدا بوده که تونسته گل عشقو بکاره |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 5:1 توسط رامشین
|
|
||
|
|
|
|
|
دوستت دارم .. چون عشقمي چون خون جاري در رگ هاي تن بيمارميدوستت دارم .. چون عاشق تو ام. عاشق تويي كه برايم نغمه عشق را سر داديتويي كه پيوند را برايم معنا كردي تويي كه برايم از عشق خواندي و خواندي و تا اخر جاده ي عشق همراه و همسفرم شديتويي كه محتاجم تا صدايم كني به تويي كه زندگي ام را از منجلاب مرگ بيرون اوردي و طعم خوش عشق را چشاندياري من به تو محتاجم من به تو محتاجم به تويي كه اگر اينك هستم براي وجود توست اي عزيز ترينم اي اميد اخرينم من به تو محتاجم بي تو عشقم زير اين غم وغصه ها مدفون ميشوم اي عزيزترينم اي اميد اخرينم من به تو محتاجمبه تو به عشق ات. به نصيحت هايت . به خوبي هايت . اري من به تو محتاجم محتاج دست هاي گرم و مهربانت تا در اين كوير غربت گم نشوم با تمام وجودم دوستت دارم |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 4:59 توسط رامشین
|
|
||
|
|
|
|
|
درگذشت بانوی اواز ایران مهستی را به تمام دوستان و ایران هاتسلییت عرض میدارم
بیا بنویسیم
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 3:52 توسط رامشین
|
|
||
|
|
|
|
![]() به او بگوييد كه دوستش دارم
به او كه قلبش به وسعت درياييست كه قايق كوچك دل من در ان غرق شده
به او كه مرا از اين زمين خاكي به سرزمين نور و شعر و ترانه برد به او كه چشمهايم را به دنيايي پر از زيبايي باز كرد به او بگوييد دوستش دارم به او كه صداي پايش را ميشنوم به او كه لحن كلامش را ميشناسم به او كه عمق نگاهش را ميفهمم به او كه گل هميشه بهار من است به او كه قشنگترين بهانه براي بودن من است بگوييد دوستش دارم... ***
عاشقت خواهم ماند.........بی آنکه بدانی
دوستت خواهم داشت..........بی آنکه بگویم درد دل خواهم گفت..........بی هیچ کلامی گوش خواهم داد.........بی هیچ سخنی در آغوشت خواهم گریست..........بی آنکه حس کنی در تو ذوب خواهم شد.........بی هیچ حرارتی اینگونه شاید احساسم نمیرد بي نهايت دوستت مي دارم *** فدايت مي شوم... گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 18:50 توسط رامشین
|
|
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 5:29 توسط رامشین
|
|
||
|
|
|
|
صدایم کن صدایم کن ، که من صدایت را بسیار دوست می دارم من به هیچ کس نگفته ام که تا چه حد صدایت را دوست می داشتم صدای تو تمام سرمای خزان و خلوت تنهایی مرا می شکست
فقط صدایم کن
و باز هم قصه ی آشنای سفر و هنوز هم چشم به راه عبور بهار هستم و آشنای خزان اینک این منم که در ابتدای خزان ایستاده ام و شکسته ام و به آن درود می فرستم آری من آشنای خزان هستم و شکست را با تمام وجود می خوانم و ترانه های حضور را خط می زنم و برگریزان جوانه های عشق را نظاره گرم آری من در انتهای عالم بر بلندای هستی ایستاده ام و چشم به راه یک تکیه گاه اگرچه کاغذی باشد و حتی اگر رویایی باشد شعر می خوانم و ترانه های سیاه می سرایم
من بر انتهای باور بر لحظه ی دل کندن رسید ه ام آه حتی روزنه ای نیز نمانده است تنها یک صداست که می تواند بر اعماق وجودم بشیند
وای تا چه اندازه من تنهایم باور کن مرا باور کن شکست مرا باور کن و تنهاییم را مرا بنگر که هر روز به خزان نزدیک تر می شوم باورم کن تو تنها می توانی و تو تنها هستی تو که من می شناختمت و می پرستیدمت
صدایم کن صدای تو خوب است صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است که در انتهای صمیمیت حزن می روید ... و من تنهاترینم ...
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 5:26 توسط رامشین
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 5:25 توسط رامشین
|
|
||
|
|
|
|
|
دستانم تشنه ی دستان توست شانه هایت تکیه گاه خستگی هایم با تو می مانم بی آنکه دغدغه های فردا داشته باشم زیرا می دانم فردا بیش از امروز دوستت خواهم داشت می دانم روزی با تن خسته و خیس ، سوار بر قطرات درشت باران بر ناوادنهای چشمم فرود می آیی در میان انبوه مژگانم میزبان خواهم بود و در آن لحظه چشمانم را برای همیشه می بندم تا دیگر دوریت را حس نکنم
چه زيباست بخاطر تو زيستن وبراي تو ماندن وبه پاي تو سوختن وچه تلخ وغم انگيز است دور از تو بودن براي تو گريستن وبه عشق ودنياي تو نرسيدن ای كاش ميدانستي بدون تو وبه دور از دستهاي مهربانت زندگي چه ناشكيباست
شب برای چیدن ستاره های قلبت خواهم آمد. بیدار باش من با سبدی پر از بوسه می آیم و آن را قبل از چیدن روی گونه هایت می کارم تا بدانی ای خوبم دوستت دارم
اين عشقي که به من بخشيدي براي هميشه زنده خواهد ماند تو هميشه آنجا هستي ،هنگاميکه فرو افتم ضعف مرا مي ستاني و به من نيرو وقدرت مي بخشي و براي هميشه دوستت خواهم داشت و در کنارت مي مانم همچو فانوسي در تاريکترين شبها بالهايي خواهم بود، که در طول پرواز ياري ات خواهم کرد و در طوفان سر کش ،سر پناهي براي تو خواهم بود
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 5:23 توسط رامشین
|
|
||
|
|
|
|
|
تکیه به شونه هام نكن من از خودت خسته ترم...
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 5:23 توسط رامشین
|
|
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 5:22 توسط رامشین
|
|
||
|
|
|
|
|
تمومه عشق من وتو ![]() ![]()
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 5:22 توسط رامشین
|
|
||
|
|
|
|
|
يكي بود يكي نبود مردي بود كه زندگي اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود .وقتي مرد همه مي گفتند به بهشت رفته است .آدم مهرباني مثل او حتما به بهشت مي رفت. در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ي كيفيت فرا گير نرسيده بود.استقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد.دختري كه بايد او را راه مي داد نگاه سريعي به ليست انداخت و وقتي نام او را نيافت او را به دوزخ فرستاد. در دوزخ هيچ كس از آدم دعوت نامه يا كارت شناسايي نمي خواهد هر كس به آنجا برسد مي تواند وارد شود .مرد وارد شد و آنجا ماند. چند روز بعد ابليس با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه ي پطرس قديس را گرفت: اين كار شما تروريسم خالص است! پطرس كه نمي دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد چه شده؟ابليس كه از خشم قرمز شده بود گفت:آن مرد را به دوزخ فرستاده ايد و آمده و كار و زندگي ما را به هم زده. از وقتي كه رسيده نشسته و به حرفهاي ديگران گوش مي دهد...در چشم هايشان نگاه مي كند...به درد و دلشان مي رسد.حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو مي كنند...هم را در آغوش مي كشند و مي بوسند.دوزخ جاي اين كارها نيست!! لطفا اين مرد را پس بگيريد!! وقتي رامش قصه اش را تمام كرد با مهرباني به من نگريست و گفت: ((با چنان عشقي زندگي كن كه حتي اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادي... خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند)) |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 5:18 توسط رامشین
|
|
||
|
|
|
|
|
اي نزديك درنهفته ترين باغ ها ، دستم ميوه چيد. واينك ، شاخة نزديك! از سرانگشتم پروا مكن. بي تابي انگشتانم شورربايش نيست ، عطش آشنايي است. درخشش ميوه! درخشان تر. وسوسة چيدن در فراموشي دستم پوسيد. دورترين آب ريزش خود را به راهم فشاند. پنهان ترين سنگ سايه اش را به پايم ريخت. ومن ، شاخة نزديك! از آب گذشتم ، از سايه به در رفتم ، رفتم ، غرورم را بر ستيغ عقاب - آشيان شكستم واينك ، در خميدگي فروتني ، به پاي تو مانده ام. خم شو ، شاخة نزديک دوستت دارم را با کدامين واژه بيان کنم؟ در تئاتر زندگاني با تو آشنا شدم بدون آنکه بدانم بازيگر چه نقشي هستم با سناريويي از قبل تنظيم شده و تو هنرپيشه مهمان قلبم. تو را گرامي داشتم با آنچه که بودي و مي پرستمت با آنچه که هستي. تو شدي خداي کوچک قلب من و من شدم بازيگر نقش ليلي... ولي اينبار ليلي بدون مجنون و شيريني بدون فرهاد، چون تو خدا بودي و نه مجنون و نه فرهاد. شايد در ابتدا فقط بازي ميکردم بازي بدون فکر و شايد حتي بدون احساس زيرا از اول به من ياد داده شده بود که فقط در صحنه زندگي بايد بازي کرد و بازي داد. لحظه ايي به خود آمدم و ديدم اين نقش در خون من حل شده و با زندگيم عجين گشته و حال جدا نمودن اين دو از هم يعني ... زندگي من برهوت بود برهوتي خشک و بي پايان با خداهايي کوچک و از بين رفتني مثل بتهاي گلي شکننده تا اينکه تو آمدي برق آمدن تو محوطه محدود و کوچک دنياي من را روشن کرد هرچند از درخشندگي اين نور تا مدتها گيج و منگ بودم و قادر به تشخيص هيچ چيز ديگري نبودم حتي خود تو، تو که خود مولد آن نور بودي و منِ گمراه دنبال مولّد آن مي گشتم چقدر خام و احمق بودم. تو دنيا ي من بودي و من بدنبال دنيا مي گشتم چون کبوتري سرگشته و بي آشيان هر آشياني را مأمن خود تصور مي کردم و تو چه صبورانه نظاره گر اين سرگشته گي ها بودي. من درياچه ايي از محبت را در کنار داشتم و خود تشنه، تشنهء جرعه اي از آن .تو آهسته و آرام فقط نور را به من شناساندي و من را از درياچه محبتت لبريز نمودي. حال من عابد درگاه نورم نوري که روشن کننده زندگي من است و لحظه لحظه تشنه، تشنه محبت تو، اي معبودم. چون شدي افسونگر شبهاي من غم و غصه تو دلم کاري نيست؟؟ |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 5:14 توسط رامشین
|
|
||
|
|
|
|||||
|
||||||
|
+
نوشته شده در شنبه نهم تیر 1386ساعت 20:16 توسط رامشین
|
|
||||||
|
|
|
|
|
بردی از یادم . دادی بر بادم . با یادت شادم دل به تو دادم . در دام افتادم . از غم آزادم دل به تو دادم . فتادم به بند ای گل بر اشک خونینم نخند سوزم از سوز نگاهت هنوز چشم من باشد به راهت هنوز چه شد آنهمه پیمان . که از آن لب خندان بشنیدم و هرگز خبری نشد از آن کی آیی به برم . ای شمع سحرم در بزمم نفسی . بنشین تاج سرم . تا از جان گذرم پا به سرم نه . جان به تنم ده چون به سر آمد . عمر بی ثمرم نشسته بر دل غبار غم . زآنکه من در دیار غم گشته ام غمگسار غم امید اهل وفا تویی . رفته راه خطا تویی آفت جان ما تویی بردی از یادم . دادی بر بادم . با یادت شادم دل به تو دادم . در دام افتادم . از غم آزادم دل به تو دادم . فتادم به بند ای گل بر اشک خونینم نخند سوزم از سوز نگاهت هنوز چشم من باشد به راهت هنوز فرستنده متن :مه فرهش |
||
|
+
نوشته شده در شنبه نهم تیر 1386ساعت 20:12 توسط رامشین
|
|
||
|
|
|
||||
|
|||||
|
+
نوشته شده در جمعه هشتم تیر 1386ساعت 18:18 توسط رامشین
|
|
|||||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 19:44 توسط رامشین
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 19:3 توسط رامشین
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 18:55 توسط رامشین
|
|
||
|
|
|
|
|
این پست بصورت یادگاری میباشد...
لطفا نظر ندهید!
30آبان |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 2:37 توسط رامشین
|
|
||
|
|
|
|
|
اینم چند تا از مشهور ترین وزیباترین این آهنگ ها.
BANAN_ELAHEH_Naz
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 19:16 توسط رامشین
|
|
||
|
|
|
|||
|
||||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 19:12 توسط رامشین
|
|
||||
|
|
|
|
|
ای به پاکی چون اب یادته گفتی بهم تا شقایق زنده ست زندگی باید کرد نیستی سهراب ببینی که شقایق هم مرد دیگه با چی کسی رو دلخوش کرد؟ یادته گفتی بهم اومدی سراغ من نرم و اهسته بیا که مبادا ترکی برداره چینی نازک تنهایی تو؟ اومدم اهسته نرمتر از یک پر قو خسته از دوری راه خسته و چشم به راه یادته گفتی بهم عاشقی یعنی دچار؟؟؟؟؟؟؟؟؟ فکر کنم شدم دچار تو خودت گفتی چه تنهاست ماهی اگه دچار دریا باشه اره تنها باشه یار غمها باشه یادته میگفتی گاهگاهی قفسی میسازم میفروشم به شما تا به اواز شقایق که در ان زندانیست دل تنهاییتان تازه شود دیگه حتی اون شقایق که اسیر قفسه سهراب ساحل یک نفسه نیست که تازگی بده این دل تنهای من پس کجاست اون قفس شقایقت؟؟؟؟؟؟؟؟ منو با خودت ببر به قایقت راست میگفتی کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود اره کاشکی دلشون شیدا بود من به دنبال یه چیز بهترینم سهراب تو خودت گفتی بهم بهترین چیز رسیدن به نگاهیست که از حادثه عشق تر است.
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 19:10 توسط رامشین
|
|
||
|
|
|
|||
|
||||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 19:9 توسط رامشین
|
|
||||
|
|
|
|||
|
||||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 19:4 توسط رامشین
|
|
||||